|
|
|
تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم به شوق توست که تکرار می شود هر سال... |
|
...
ورق میزنم . دستها را نگاه می کنم . همیشه قبل ازدیدن چهره ی هر کس ، دستهایش را دیده ام . دنبال دستی می گردم که شکل دست تو باشد . توی عکسها که نیست . تفسیرها هم انگار سانسور شده اند . "تحلیل یک برنامه ی ویدیویی نشان می دهد که هر شخصی عملا با دستانش حرف می زند و تقریبا هیچ کس در حین گفتگو بیش از ۱۵ ثانیه قادر به مقاومت در مقابل حرکت دستان یا انگشناتش نیست ." چشمها مهمترین قسمت بدن در انتقال اطلاعات هستند . درست . اما دستها ... بقیه ش کو ؟ چی شد ؟ !!! انگشت شست و سبابه به تنهایی ۱۰ بار بیشتر از یک پا ، قشر مخ را اشغال می کنند . انگشت شست به عنوان انگشت تسلط و قوی ترین نیروی اجرایی .انگشت حلقه ، انگشت منفعلی ست ، انگشت میانی ، مربوط به خودشکوفایی ست ، انگشت کوچک ، انگشت همراه ... کف دستهای باز ، دو برابر حساسیت را نسبت به دستان به پشت برگشته نشان میدهد ... همه را تند تند میخوانم . می خواهم بدانم تفسیری از لمس یا نگه داشتن دست کوچک و ظریف و زنانه ای در دستهای بزرگ و مردانه نوشته یا نه ؟... دلت میخواست اعتمادم را جلب کنی ؟ نه ؟دلت میخواست بفهمم که آسیبی به من نمی رسانی . دلت میخواست دست مشت کرده ی کوچک و سردم را توی دستهات پنهان کنی و ببوسی که چی را باور کنم ؟ ... اه ... اینجا چیزی نیست . چیزی ننوشته . راستش را بخواهی شاید دارم بیخودی از کوره در میروم . آخر موضوع اصلا علمی نبود . یا اگر بود هم ، علم خاص خودش را داشت . عضلاتت داشتند بزرگ میشدند . کش می آمدند . حجیم میشدند . قدت هم چند سانت اضافه تر شده بود . رفت و آمد یک چیزی توی برق چشمهات معلوم بود . اما راستش را بخواهی من خیلی کم نگاهت کردم . خیلی کم . دستهات مدام در طلب من و من یک دست پر از ظرافت زنانه و ناخنهای بلند و براق و یک دست مشت شده از هجوم بی امان درد ، فقط به پاهام نگاه می کردم . انگار بدنم میخواست با زبان خودش حرف بزند و من نامهربانی می کردم و اجازه نمیدادم . تا حالا شده که فکر کنی ، نه ، نه ، حس کنی که همه ی تنت شده یک گوش بزرگ ، یا یک چشم بزرگ یا حتی یک دهان بزرگ !!! و بعد بخواهی که کسی پیدا شود که حس تو را داشته باشد و دو تایی یک جفت چشم باشید و ببینید ، یک جفت گوش باشید و بشنوید ، یک جفت لب باشید و ببوسید ؟ بدنم ، دستهام ، پاهام ، لبهام میخواستند همین ها را بگویند . اما من نگذاشتم . نگذاشتم چون آنوقت پای تو برای رفتن لنگ میزد . و خودت میدانی که" پا ، قلب دوم شماست" و اگر پای تو اینجا توی خانه ی من می لنگید ، قلبت ،ــ اول ، دوم یا هرچندم که بود ــ از حرکت می ایستاد و من خوب میدانم که تو بیشتر از هر چیز به قلب سالمی احتیاج داری که بار تنهاییها و نگرانیها را به دوش بکشد . بیرحم بودم . لب از بوسه ی ناسیراب برداشتم . اما بیرحمی بزرگتری بود اگر مرد غصه های بزرگ را آنقدر جادو می کردم که دیگر برای هیچ کدام از قصه هایش لیلی مناسبی نداشته باشد ...نه ؟ ورق میزنم ."زبان بدن ، پایه ی تمام زبان هاست . بخش اصلی ارتباطات غیر کلامی را زبان بدن تشکیل میدهد ، هر شخصی ناگزیر به استفاده از اعضای بدن است . هر شخصی می تواند از صحبت کردن امتناع کند ولی بر اساس زبان بدن نمی تواند از برقراری ارتباط اعضای بدن جلوگیری کند "
فیلم بدنام ساخته ی آلفرد هیچکاک . طولانی ترین سکانس بوسه ی تاریخ سینما . هر چند که اون زمان اداره ی سانسور آمریکا مدت بوسه رو ۳ ثانیه اعلام کرده بود اما نمیدونم "کری گرانت" ،" اینگرید برگمن "و هیچکاک و فیلمبردارش چکار کردن که معاشقه ۳ دقیقه طول کشید ...
...
قرار بود یک دور شیرجه رو تمرین کنیم و بعد هم کرال سینه تا برای مسابقات آماده بشیم . دونه دونه شیرجه میرفتیم و تمام استخر رو شنا می کردیم و برمی گشتیم . میدونستم که میتونم شیرجه ی خوبی برم . مربی هم میدونست که من شناگر بدی نیستم . نوبت من شد . آماده ، صدای سوت و ... نمیدونم چجوری رفتم توی آب . نمیدونم با چه فشاری وارد آب شدم ، نمیدونم چشمام اون زیر... ــ وای که چقدر زیر آب با همه ی زیباییش ، ترسناکه ــ فقط حس کردم که زانوهام خورد به جایی ... . خدا میدونه چقدر طول کشید تا اومدم بالا . نزدیکیهای سطح آب وجود مربی و همه ی اضطرابش رو حس کردم ... بالا که اومدم تازه فهمیدم زانوم خورده به کف استخر و ... چه دردی . خدایا چه دردی . لنگ لنگان داشتم میرفتم که مربیم از اون طرف استخر اومد جلوم ایستاد و بدون اینکه بخواد حرفی از من بشنوه با دستای خیسش زد توی گوشم ... ــ نگفتی من ... فقط جای سوزش دستاش ... و قطره های اشک و لرز تنم و ... درد زانوهام ... ــ ببخشید ــ مسابقه نمیدی . ـ بله . فهمیدم . . . . حالا از صبح حس دختری رو دارم که مایوی سفید تنش کرده . آب داره از موهاش می چکه . دستش روی صورتشه و تازه بدتر از همه ی اینا... اجازه نداره مسابقه بده ...
"... آب اگر چه بی صداترین ترانه بود تشنگی بهانه بود ..."
+
نوشته شده در 88/04/08ساعت 21:42 توسط نازلی
...
مامان که خیلی جوان بود ــ هم سن حالای من شاید ــ جرأت نداشت بگوید :سرخ چون همه یادشان می افتاد به "گل سرخی" کرملین چپ حالا که من جوانم ــ هم سن آن روزهای مامان شاید ــ جرأت نمی کنم بگویم سبز چون خیلیها یادشان می افتد به "سیادت " رویش اصلاح . . . چند سال دیگر که تو بزرگ شدی ــ هم سن جوانی من و ماما شاــ جرأت داشته باش وبگو سفید شاید کسی تکانی خورد و یادش افتاد به کبوتر به صلح به آزادی *: "ماما شا " مخفف مامان شاداب است . لحن کودکانه ی نوه های مادرم . *:آقای سید مهدی موسوی این رسمش نبود . نیست .هر چند که سکوتتان از رضایت نیست اما دوای درد هم نیست . *:مستانه وبلاگش را بست . خبر خوبی نیست . سعی کردم متقاعدش کنم اما دیر شده بود ... در اولین فرصت حرفهایش را با آشناهای خانه ی مجازیش اینجا می نویسم . امیدوارم بهتر که شد خانه ی دیگری بسازد . امیدوارم .
....
خیلی دلم میخواد گریه کنم . از دست همه ی اونهایی که اذیتم کردن . همه ی اونایی که از زجر کشیدنم لذت می برن. از دیدن عصبانیت و خودخوری من هیجان زده میشن ... اما من اهلش نیستم . خودم رو پرت نمی کنم روی تخت تا سرم رو توی بالش فرو ببرم و زار زار گریه کنم . حالا میدونی چی میشه آقای هیچ ، خانم مینا ، غریب آشنا یا هر کس دیگه ای که مدام دلت میخواد حدس بزنم و کند و کاو کنم ... میدونی چی میشه ؟ نازلی قرصهاش رو نمی خوره . با دکترش همکاری نمی کنه . به راهی که نمی تونه توش قدم بزنه خیره میشه ، درد پای راستش رو سنگین تر و عمیق تر حس می کنه و صداش دیگه در نمیاد ... نه مشتش رو توی شیشه ی پنجره ی اتاقش فرو می کنه و نه سرش رو به دیوارهای اتاقش می کوبه ، فقط خیلی دلش میخواد ...
+
نوشته شده در 88/04/02ساعت 21:24 توسط نازلی
... تو شکل آن پرنده ای هستی که بالهای قشنگش را ... ــ بس کن . توصیف و شعر و ترانه راه تو را برای همیشه... خوب نه . تو مثل قاصدکی نرم از راههای دور و دراز میان خواب ... ــ ساکت ... تو بوی خوب غزل میدهی و باز ... اصلا خودت بگو . چی توی چشمهای تو ... ــ من یک گلم . آفتابگردان بنفشه مریم شاید ... بوی مرا به هر طرف که باد می برد مردی زمین را برای جوانه زدن چنگ میزند ...
*:این شعر ناقص است اما نشد که ننویسم . *: میخواهم اینجا را ... . اگر این خانه ی مجازی نباشد ، تو زودتر از من میمیری . حجم حرفهای نگفته ات آنقدر هست که ... . کاش آنقدر که میخواستم قدرت داشتم . شاید هم جسارت ، شجاعت ، حماقت ...
"... "سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من درد را حس می کنم در بند بند استخوانم می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم مشت خاکی روی زخم خون فشانم می فشانم خیره بر خاکم ــ که می بینم ز کرت زخمهایم می شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و به اینسان می شود آغاز فصل دیگری از داستانم "
+
نوشته شده در 88/03/31ساعت 23:39 توسط نازلی
"خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد ؟ و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز !"
+
نوشته شده در 88/03/31ساعت 23:33 توسط نازلی
....
بی مقدمه می نویسم . بی مقدمه و بیشتر برای ذهن یاغیش عزیز که نمی خواهم دیگر مرا نخواهد ... .
عزیزم از تهران تنها به بعد و مسافت دورم . هر روز با آشناهام درد را مرور میکنم و رنج را و همه ی بغضهای چند ساله ام را آزاد می کنم تا هر جور که میخواهند مچاله ام کنند . فشارم دهند . داغم کنند . یک روز رفتم بیرون با دو تا از همانهایی که تو می گویی مثلا برادرم هستند برگشتم . بعد از آن در خانه زندانی شدم . زندانی . و بخاطر گذشته ی مثلا *** م از من خواستند که ... حست را می فهمم . از من عصبانی هستی و شاید توی ذهن تو متهمم به بی تفاوتی . برای رفع اتهامم ، هیچ شاهدی ندارم جز کامنتهایی که هرجا رفته ام مناسب همان حال و هوا نوشته ام و نمیدانم که اینها می تواند تو را راضی کند یا نه .اما ... "آنجا که زبان سرخ است ، سر سبز نمی ماند / با اینهمه سبز من ، جز سرخ نمی خواند " "جز سرخ نمی خواند " "جز سرخ " "جز " ...
+
نوشته شده در 88/03/31ساعت 21:27 توسط نازلی
|
"ومن احساس میکنم روحم روح یک اسب است نه پست تر از اسب ونه برتر از اسب اما نه اسب گاری درشکه و نه اسب سواری و کرایه اسب بی زین و بی دهنه .اسب چموش و سرکش و لگدزن بد خوی وحشی.نه که دهنه بر نگیرد چرا اما به سختی به خطر دیر....راست است خسته کننده اما اگر....."
(دکتر علی شریعتی)